روزهاي كم عمق - 3
"شهروند گرامي
شكوه نكن ..."
يك لحظه در درون خويش احساس عجيبي كرد. تك تك كلمات را دوباره و با دقت خواند. نمي فهميد. باز هم تكرار. اثري نداشت. نمي توانست فكرش را متمركز كند. ديگر از كمال خبري نبود. قيافه مرد جوان در ذهنش موج مي زد. او را هم درست نمي ديد. گذشته هم به سراغش آمده بود. گُر گرفته بود و اعصابش هم به هم ريخت. مغزش از كار افتاده بود و نمي دانست چه كار كند. صداي جلسه بلندتر شده بود و وضعيت را بدتر مي كرد. در باز شد و پسر جوان ديگري وارد شد. دست راستش يك قرآن و در دست چپش يك تسبيح دانه درشت. با صورتي نوراني و يك کلاه پشمی بر سر. توجهي به او نكرد. پسر رفت و سر ميز دختر نشست. بدون اينكه از او اجازه بگيرد. دخترك كه زياد خوشش نيامده بود بلند شد و آمد سر ميز او. چشمانش را باز كرد و او را ديد.
ديگر تمام شد و هنوز دخترك جا گير نشده بود كه نعره اي زد و از جا بلند شد و به سرعت از در خارج شد. كافه چي كه 5 هزار تومان پول چايي و نان و پنير را از دست رفته مي ديد به طرف در دويد. مرد جوان كافه چي را صدا زد و گفت "با من بود. مشكلي نيست. دچار مُرگِ مُقزي شده است." . جو ملتهب شوكا باز به آرامش بر مي گشت. دخترك بيچاره كه مانده بود چه اتفاقي افتاده سرش را روي ميز گذاشت و آرام گريست. پسر دوباره آمد سراغ دختر تا او را دلداري دهد. "ناراحت نباشيد. به شما كاري نداشت. همانطور كه شنيديد مرگ مقزي بود. اين هم بيماري شايع اينجاست كه از اين كتاب منتقل مي شود." . دختر حوصله هيچكس را نداشت. "من به كسي كاري ندارم. به حال خودم گريه مي كنم كه چرا من هم دچار آن شده ام. شما به ذكرتان بپردازيد". پسر كه اوضاع را خوب نمي ديد سر ميز خودش برگشت. نمي دانست به كجا مي رود. اصلا حواسش به اطراف نبود. آفريقا ، آرژانتين ، رسالت ، فرجام. هوا تاريك شده بود. مرد خپل كاغذهايي بين افراد سر ميز پخش مي كرد و از يك شركت آمريكايي و دانش آن صحبت مي كرد. همه وسايلشان را جمع مي كردند و آماده رفتن بودند. زنك تلفني به صدا درآمد. منتظر بودن تا كافه چي تلفن را بر دارد ، ولي مرد جوان تلفن همراهش را درآورد و زنگ تلفن قطع شد. "سلام ، بد نبود ، جلسه بعد تو بايد درست حسابي جلوي پورتال بايستي ، مخش حسابي خورده . اُ كِي ، فردا مي بينمت.".
پايان ندارد ...
0 Comments:
Post a Comment
<< Home